بررسي تطبيقي مفهوم آزادي در آراء هايک و رالز
چکيده
مفهوم آزادي بي شک يکي ازمهمترين نظريه هاي سياسي مي باشد که همواره تاثيرات شگرفي را در تحولات جهان داشته است، اما تعريف آزادي همواره دشوار بوده است زيرامفاهيم تشکيل‌دهنده آن قابل تعبيرها و تفسيرهاي گوناگون است. متفکرين زيادي تعاريف و تفاسيرمتعددي را دراين باره ارائه کرده اند، از جمله مهمترين انديشمنداني که تاثيرات شگرفي را در بحث آزادي گذاشته اند هايک ورالز مي باشند، بنابراين مهمترين هدف اين پژوهش بررسي تطبيقي مفهوم آزادي در آراء سياسي هايک ورالزمي باشد و دراين راستا سئوالاتي مطرح گرديد که عبارتند از: 1) معني و راهکارهاي دست يابي به آزادي در انديشه هايک چيست؟ 2) معني و راهکارهاي دست يابي به آزادي درانديشه رالزچيست؟ 3) وجوه اشتراک و افتراق مفهوم آزادي در انديشه هايک و رالز کدامند؟ روش انجام اين پژوهش توصيفي و تحليلي است ونتايج و يافته هاي حاصل از اين پژوهش به شرح ذيل مي باشد: 1) آزادي نزد هايک به معناي آزادي از همه قيد و بندها و رها شدن در دنياي غرايز نيست، بلکه برعکس او آزادي را در چارچوب قيد و بندهاي کلي يعني قانون ميسرمي‏داند. محورانديشه سياسي هايك آزادي است ومنظور هايک از آزادي عمدتاً آزادي سياسي و مدني فردي است؛ 2) ازجمله مشهورترين تئوري‌ها پيرامون آزادي و عدالت در غرب تئوري عدالت جان‌رالزمي‌باشد که کالبد اصلي آن را مفهوم آزادي تشکيل مي‌دهد. آزادي از ديد وي شامل برابري و عدالت هم هست و عدالت از درون آزادي سر برمي آورد.
کليد واژه ها: آزادي؛ عدالت؛ انسانيت
مقدمه
درطول قرون و اعصار هيچ کلمه اي به اندازه کلمه آزادي بحث انگيز نبوده است. آزادي به پرمعناترين و مورد توجه ترين واژه در جوامع انساني تبديل شده و دراين بين فلاسفه و دانشمندان هر عصر با توجه به مقتضيات زماني و مکاني، شرايط اجتماعي، فرهنگي، سياسي و اقتصادي موجود به تلاش براي تعريف آزادي و حل مسائل حاشيه اي آن پرداختند. همچنين مي توان گفت: هيچ کلمه اي همانند واژه آزادي مورد بد فهمي و کژفهمي ها نبوده است. به نام آزادي و در دفاع از آن در طول تاريخ خون ها ريخته شده، جنگ ها بوجود آمده، شکنجه ها صورت گرفته و توسط ادبا، شاعران، سياستمداران، فيلسوفان و حتي مردم عادي در مدح و ستايش يا نکوهش آن سخن ها گفته شده و کتاب ها به نگارش درآمده است.
مفهوم آزادي از بدو پيدايش فلسفه سياسي تاکنون يکي از مهمترين مفاهيمي بود که انديشمندان و فلاسفه درعلوم انساني به آن پرداخته اند و هر يک با توجه به نگاه خود نسبت به ايجاد يک جامعه مطلوب معناي خاص خود را درباره اين مفاهيم بيان داشته اند، در اين ميان دو تن از انديشمنداني که درعصر حاضر مي توان به آراء آنها در مورد ايجاد جامعه مطلوب که در آن آزادي و عدالت حاکم باشد به هايک و رالزاشاره نمود. در اين پژوهش سعي شده است که معنا و مفهوم واژه آزادي از نقطه نظر اين دو انديشمند مورد توجه قرار گرفته و تلاش گردد که وجوه اشتراک و افتراق آراء اين دو انديشمند در ارتباط با مفهوم آزادي فهميده شود. براي رسيدن به اين هدف اين پژوهش به چند فصل تقسيم شده است که در فصل اول سعي بر آن است تحت عنوان کليات تحقيق به بيان مساله، اهميت و ضرورت، اهداف، سئوالها پرداخته شود و در فصل دوم تحت عنوان چارچوب نظري تحقيق و بيان مباحث نظري پيرامون آزادي به معني مفاهيم و تفسيرهايي از مفهوم آزادي و تحقيقات انجام شده توجه شده است. درفصل سوم مفهوم آزادي در آراء هايك وراهکارهاي دست يابي به آن و در فصل چهارم مفهوم آزادي درآراء رالز و راهکارهاي دست يابي به آن مطرح است. درفصل پنجم به وجوه اشتراک و افتراق آراء هايک و رالز درباره مفهوم آزادي توجه شده است و در فصل ششم خلاصه، نتايج و پيشنهادات در مورد اين پژوهش ارائه گرديده است.
دراين پژوهش سعي بر آن بود تا با رويکردي علمي و با استفاده از شيوه اي توصيفي و تحليلي آراء هايک و رالز در مورد مفهوم آزادي به صورت تطبيقي بررسي شود. در اين راستا از منابع و ماخذ گسترده اي شامل کتب، مقالات، فصل نامه ها و… از ديدگاه ها و نظرات بسياري بهره برداري شده است، بدين سبب اين پژوهش مي توان يکي از منابع مفيد در حوزه انديشه سياسي و شناخت آراء هايک و رالز باشد اما اين پژوهش نيز مانند هر پژوهش ديگري عاري از ايراد و انتقاد نيست.
فصل اول
کليات تحقيق
بيان مسئله تحقيق
هايک و رالز دو تن از فيلسوفان سياسي غرب در قرن بيستم هستند و شناخت و درک صحيح مباني فکري آنان داراي اهميت مي باشد. آزادي از جمله مفاهيم بنياديني است که آن دو انديشمند پيرامون آن نظراتي ارائه نمود ه اند، لذا شناخت اين مفهوم به صورت تطبيقي در آراء هايک و رالز حائز اهميت است.
آزادي طبق نظر برخي ازواژه اوستايي آزاته و يا واژه پهلوي آزاتيه گرفته شده است. قديمي ترين تعابير در مورد آزادي در آثار انديشمندان يونان باستان آمده است. ماده 4 اعلاميه حقوق بشرو شهروند که در سال 1789 به دنبال انقلاب کبيربه وسيله مجلس موسسان فرانسه به تصويب رسيد آزادي را چنين تعريف کرده است: آزادي عبارت است ازاختيارانجام هرآنچه به شخص ديگر آسيب نرساند. از اين رو بهره گيري هر فرد از حقوق طبيعي خويش هيچ محدوديتي ندارد مگر حدودي که بهره مندي ديگر اعضاي جامعه از همان حقوق را تضمين مي کند، تعيين اين حدود تنها برعهده قانون است(سن، 25:1389). آزادي براي حفظ سلامت جامعه و جلوگيري از سوء‌استفاده از قدرت و موقعيت ضروري مي باشد.
دو موضوع مهم و اساسي زندگي هايک نخست آزادي و دوم نظم است و به عقيده وي آزادي مهمترين دستاورد تمدن مدرن و در عين حال شرط لازم براي دوام و بقاي آن است. منظور وي از آزادي عمدتا آزادي سياسي و مدني فردي (محدود کردن قدرت دولت توسط قانون) است و معتقد است حکومت قانون انديشه مرکزي آزادي سياسي را تشکيل مي دهد ودرمقابل رالز براي نهادينه‌شدن دموکراسي و آزادي، تحقق برابري ” عدالت اجتماعي” را يک اصل مي‌داند و مي گويد حکومت قانون پيوند نزديکي با آزادي دارد، بنابر آنچه گفته شد تطبيق مفهوم آزادي در انديشه هايک و رالز مسئله اين پژوهش است.
محوراصلي انديشه هايک برمحورارزشهاي ليبراليسم راستين و آزادي هاي فردي تضمين شده و موکد در آن شکل گرفته است. آزادي فردي در مفهومي که هايک ازآن دارد زاييده و مخلوق قانون است و بيرون از جامعه مدني نمي تواند وجود داشته باشد و حکومت قانون اگر درست فهميده و به صورتي منسجم به اجرا گذاشته شود بايستي لزوما حافظ آزادي فردي باشد، درمقابل جان رالز درصدد آشتي ميان عدالت اجتماعي و آزادي فردي مي باشد، از ديد اواصل اول عدالت از آزادي برابروفرصت هاي برابردفاع ميکند، به عبارت ديگر در اصل اول که اصل بيشترين آزادي برابر خوانده مي شود حقوق سياسي و مدني هر کس با ديگران برابر است. آزادي هاي اساسي را تنها مي‌توان به خاطر خود آزادي محدود کرد.
هايک آزادي فردي را درساخت مناسبات اقتصادي جامعه مهمتر و کارسازترازعدالت اقتصادي در زمينه توزيع درآمد مي داند و پيشنهاد قطعي رالز اين است که در صورت وجود تضاد بين آزادي و نيازهاي اقتصادي، آزادي بايد حق تقدم بي چون و چرا داشته باشد. محورانديشه سياسي هايک مفهوم آزادي است و به نظر وي آزادي صرفا ارزش نيست بلکه منبع و شرط اخلاقي ترين ارزش هاست. ارزش آزادي در امورپيش بيني نا پذيري است که از تحقق آن ناشي مي شود. آن آزادي که پيشاپيش آثار مثبتش معلوم باشد آزادي نيست. او هوادار مفهوم منفي آزادي است، آزادي بدين معنا فقدان و نفي شرايط نا مطلوب است. وي معتقد است که آزادي وسيله اي براي رسيدن به يک هدف عالي سياسي نيست، بلکه خود همان هدف عالي سياسي است. در مقابل ازجمله مشهورترين تئوري‌ها پيرامون عدالت و آزادي در غرب جديد تئوري عدالت جان رالز مي‌باشد که کالبد اصلي آن را مفهوم آزادي تشکيل مي‌دهد، بطوري که اگر دکترين آزادي را از تئوري عدالت او جدا کنيم آنچه بر جا مي‌ماند مدّلل و قابل دفاع نخواهد بود. وي معتقد است هميشه مي توان آزادي را با استناد به اقلام سه گانه توضيح داد: کارگزاران آزاد، حدود يا قيودي که آنها از آن حدود و قيود آزاد و رها هستند و آنچه آنها آزادند انجام دهند يا ندهند. وي مي گويد مهم است که بدانيم آزادي هاي اساسي بايد به مثابه يک کل يا يک نظام ارزيابي شوند، يعني ارزش يکي از آزادي ها به طورمعمول به مشخص کردن آزادي هاي ديگر بستگي دارد و اين همبستگي بايد عموماً در تدوين چا رچوب يک قانون اساسي و قانونگذاري مطمح نظر قرار گيرد، روشن است که هر گاه آزادي ها بدون محدوديت باشند با يکديگر تصادم مي‌کنند.
با توجه باينکه مفهوم آزادي عليرغم گذشت ساليان زياد از بررسي و کنکاش بشرهيچگاه از صدرموضوعات مجادله اي چه درفضاي کاملاً آکادميک و چه درفضاي کاملاً عمل گرا خارج نشده و اهميت يگانه خود را حفظ کرده وتعابير و تفاسير مختلفي از ان ارائه گرديده و يكي از مناقشه‌انگيزترين بحث هاي روزگار ما و يک نيازحياتي و فراتر از آن يک حق بزرگ است، بدين جهت شناخت اين مفهوم به صورت تطبيقي در آرائ اين دو انديشمند حائز اهميت است. حال بايد ديد که آيا ميتوان وجوه اشتراک و افتراق را پيرامون مساله آزادي در نظريات اين دو انديشمند يافت و از آن به عنوان ابزاري براي درک بهتر از مفهوم آزادي و باز کردن افق هاي تازه اي در آزادي استفاده کرد يا خير.
اهميت و ضرورت انجام تحقيق
هريک ازفلاسفه با توجه به مباني فکري و فلسفي خاص خود و نيز تعريفي که از انسان برگزيده اند بر وسعت نظريات مطرح شده درباب مفهوم آزادي افزوده و موافق نظريات خود به استدلال مي پردازند. با توجه به نظرات مختلف دو انديشمند غربي، يعني هايک و رالزپيرامون مفهوم آزادي نياز است مفهوم آزادي در انديشه سياسي آنها به صورت تطبيقي مورد بررسي قرارگيرد. در حوزه انديشه سياسي تاکنون هيچ گونه پژوهشي بصورت مقايسه اي پيرامون اين موضوع در انديشه هايک و رالز انجام نگرفته است و به نظر مي رسد خلاء تحقيقاتي وجود دارد. پرداختن به اين خلاء در اين مجال به دليل اهميت مسئله آزادي و رويکردهاي آن در ادوار مختلف مي باشد. روشن است که روشنفکران و محققين هر دوره تاريخي مي توانند تاثير شگرفي بر ايدئولوژي هاي آن دوره بگذارند اما در نظر نداريم که مباحثي در تاييد آنچه هايک و رالز آورده است و از شدت رسايي نياز و حاجتي به تنوير و تشريح ندارد بياوريم زيرا اين دو انديشمند با دانش شخصي و موافق اعتقادات خود در اين زمينه به کفايت تلاش و کوشش روا داشته اند.
آنچه انگيزه لازم را براي اين تحقيق فراهم کرد مشاهده واقعيات بيروني است که هنوز هم بر پايه اصول آزادي استوار بوده و به حيات خود ادامه مي دهند. با توجه به اين واقعيات سئوالات عديده ذهن انسان را بر مي آشوبد و اين آشفتگي پيچيدگي و دشواريهاي مسئله را نه تنها از بين نمي برد بلکه با همه دشواري هايش ضرورت پرداختن به مسئله و انگيزه کاويدن موضوع را بيشترمي‌کند. کاميابي نظامهاي مبتني بر اين اصول مايه تشکيک و ترديد هم مي‌شود، بنا براين ضرورت پي بردن به اين کاميابيها دو چندان مي گردد. از اين باب بر آن شديم تا آزادي که يکي از مهمترين مفاهيم سياسي مي باشد را از ديدگاه دو انديشمند سياسي غرب در قرن بيستم، هايک و رالز مورد بررسي و ارزيابي مفصل قرار دهيم و ديدگاههاي آنان را در اين خصوص به ميدان مقايسه اي تطبيقي بياوريم. اين پژوهش با اين هدف نوشته مي شود که در واقع چون پژوهشي تئوريک در حوزه انديشه سياسي است داراي اهميت بنيادي مي باشد و مي تواند منبع مناسبي براي جستجوي بيشتر دانشجويان و محققين در اين مورد تلقي گردد.
جنبه نوآوري و جديد بودن تحقيق
دراين پژوهش ضمن بررسي آثاري که تاکنون در زمينه انديشه سياسي هايک و رالز نوشته شده است و با شناخت مفاهيم بنيادين انديشه هر يک صرفا يک جنبه از ديد گاهشان (آزادي ) به صورت جامع و ژرف مورد واکاوي قرار مي گيرد و دريک پژوهش تطبيقي به صورت روندي جديد مورد بررسي قرار خواهد گرفت، تحقيقي که بدين شکل تاکنون صورت نگرفته است.
اهداف تحقيق
اهداف در اين پژوهش به دو دسته کلي و فرعي به شرح ذيل تقسيم مي شوند:
الف) هدف کلي: بررسي تطبيقي مفهوم آزادي در آراء هايک و رالز
ب) اهداف فرعي:
1) شناخت مفهوم آزادي و چگونگي دست يابي به آن در آراء هايک
2) شناخت مفهوم آزادي و چگونگي دست يابي به آن در آراء رالز
3) وجوه اشتراک و افتراق مفهوم آزادي در آراء هايک و رالز
سوالات تحقيق
اهم سئوالات اين پژوهش به شرح ذيل تقسيم مي شوند:
1) معني و راهکارهاي دست يابي به آزادي در انديشه هايک چيست؟
2) معني و راهکارهاي دست يابي به آزادي در انديشه رالز چيست؟
3) وجوه اشتراک و افتراق مفهوم آزادي در انديشه هايک و رالز چيست؟
متغيرهاي تحقيق
1) آزادي؛ 2) عدالت؛ 3) انسانيت
تعريف مفاهيم
آزادي: آزادي امکان عملي کردن تصميم ‌هايي است که فرد يا جامعه به ميل يا اراده? خود مي‌گيرد. اگر انسان بتواند همه? تصميم‌هايي را که مي‌گيرد عملي کند و کسي يا سازماني انديشه و گفتار و کردار او را محدود نکند ودرقيد و بند درنياورد داراي آزادي مطلق، يعني آزادي بي حد و مرز است. اما چون انسان‌ها به طور اجتماعي زندگي مي‌کنند نمي‌توانند آزادي مطلق داشته باشند، زيرا آزادي بي حد و مرز يک فرد به پايمال شدن آزادي افراد ديگر اجتماع مي‌انجامد. به همين سبب است که هر جامعه‌اي با قانون‌ها و مقررات اجتماعي و سياسي و اقتصادي خاصي هم حافظ آزادي‌هاي افراد آن جامعه مي‌شود و هم حد و مرزهايي براي اين گونه آزادي‌ها به وجود مي‌آورد.
عدالت: عدالت در لغت به معناي دادکردن، دادگر بودن، انصاف داشتن، دادگري و عدالت اجتماعي عدالتي است که همه افراد جامعه از آن برخوردار باشند. عدالت همان قرار دادن هر امري(اعم از فردي و اجتماعي و… ) در جاي خود و رعايت اعتدال و حد وسط است. فيلسوفان گفته‏اند: اساس عدالت برابري و اصل آن حد وسط بين دو طرف افراط و تفريط است. عدالت از نظر ارسطو عبارت است از: آنچه برطبق قانون و از روي انصاف و مساوات است و بي‏عدالتي خلاف قانون و نابرابري است.
انسانيت: انسانيت در لغت به معني مردمي‏، خود آدمي، تربيت و ادب، عاطفه و اخلاق نيكو است. انسانيت خواستار نوعي خاص از زندگي است كه بايد تاثيرش را در كل زندگي شخص نشان دهد. انسانيت به معني احساسات انساني ملاحظات و آداب است.
روش تحقيق
اين تحقيق با توجه به ماهيت آن ازنوع نظري ( توصيفي) است. دراين تحقيق انديشه هاي هايک و رالز درباره آزادي به صورت تطبيقي مورد مطالعه قرار خواهد گرفت، لذا ميتوان گفت که اين تحقيق، تحقيقي توصيفي تحليلي است که به شيوه ي کتابخانه اي انجام ميشود. بدليل آنکه مطالعه توصيفي آنچه را که هست توصيف و تفسير مي نمايد دراين پژوهش آنچه که به عنوان مفهوم آزادي از ديدگاه دو انديشمند مطرح ميباشد مورد بررسي، توصيف و تفسير قرار خواهد گرفت. ابزار جمع‌آوري اطلاعات نيز فيشهاي تحقيقاتي حاصل از مطالعه کتاب ها و مقالات مي باشد. دراين راستا سعي خواهد شد حتي الامكان منابع دست اول و مستقيم گرد آوري شود، سپس با توصيف و تبيين اطلاعات با روش مقايسه اي به پرسشهاي اين تحقيق پاسخ داده خواهد شد.
سازماندهي تحقيق
اين پژوهش در شش فصل به شرح ذيل تنظيم شده است:
فصل اول: کليات تحقيق ( بيان مساله، اهميت و ضرورت، اهداف، سئوالها و… ).
فصل دوم: چهارچوب نظري تحقيق و بيان مباحث نظري پيرامون آزادي.
فصل سوم: مفهوم آزادي در آراء هايك وراهکارهاي دست يابي به آن.
فصل چهارم: مفهوم آزادي درآراء رالزوراهکارهاي دست يابي به آن.
فصل پنجم: وجوه اشتراک و افتراق آراء هايک و رالزدرباره مفهوم آزادي.
فصل ششم: خلاصه ونتايج، محدوديت ها و پيشنهادات.
فصل دوم
چارچوب نظري تحقيق
و بيان مباحث نظري پيرامون آزادي
الف) آزادي وتعاريف آن
دردوران کنوني ازآزادي به عنوان اصلي‌ترين و عمده‌ترين حق فردي بشر ياد مي‌شود و پيامدهاي مهمي نيز بر آن استوار مي‌گردد. نگاه مثبت به آزادي تا آن جا پيش رفته است که هاله‌اي از قداست بر اين کلمه احاطه کرده است واز ديگر سو چه بسا که برخي ازاهداف شيطاني با استتار در پشت همين کلمه مقدس تأمين شده است. بحث درباره آزادي حجم بسياري از نوشته هاي انديشمندان و فيلسوفان سياسي را به خود اختصاص داده است، اين واژه در نفس خود زينت انديشه آنان بوده است. آزادي موضوعي است که هر انديشمندي در بياني هرچند مختصر به آن پرداخته است. متفکرين علاقمند به مباحث اجتماعي و سياسي برآن بوده اند تا به بهترين نحو ممکن شرايط آزادي، آزادي و انسان آزاد را به تصوير بکشند و بدين ترتيب طريق نيل به آن غايت ديرين را براي همگان نمايان سازند. اين واژه با همه پيچيدگي هايي که دارد در ابتدا کمتر ابهامات خود را نمايان مي کند و در مکالمات روزمره جاري و ساري است. اما ابهامات آزادي به حدي است که فاصله دريافت هاي متعدد از آن به شکاف هايي عمده در جوامع منتهي مي شود. تفسيرهاي متعددي از آن صورت گرفته است که اولا درجه ناهمسازيشان بسيار بالاست، ثانيا تنوع و تعددشان به اندازه غيرقابل تصور متعدد و متکثر است. همه مشکلات مربوط به آزادي زماني باورکردني و قابل تامل مي گردد که بدانيم آزادي مسئله اي است مربوط به انسان و تنوع، تعدد، ابهامات و توجيهات موجود هرچه باشد جزء لاينفک انساني است.
ازجمله معاني لغوي واژه آزاد، رها، خلاص شده، بي قيد، مستقل، رهايي از قيد و بند مي باشد. همواره رهايي از چيزي است و در کتُب لغت به معاني اختيار، قدرت بر انجام ويا ترك يك عمل و غيره به كار رفته است. واژه‏ آزادي از زيباترين واژه‏هايي است که گوش بشر آن را شنيده و با آن انس گرفته است، تو گويي آزادي نشانه جَستن از قفس و رهيدن از زندان و گسستن قيد و بند بردگي است، در اين صورت کدام انسان آزاده‏اي است که به چنين حقيقت عشق نورزد و قلبش براي آن نتپد و دلداده‏ي آن نباشد و چه بسا جان خود را در راه آن نبازد.
آزادي واقعيتي است که در وجود انسان به عنوان فرد، در وجود يک گروه اجتماعي، در وجود يک ملت و نيز در وجود بشريت تحقق پيدا مي‏کند، يعني آزادي چيزي به عناصر علم شيمي يا موادآلي يا گياهان و جانوران مربوط نيست، بلکه آزادي مربوط به انسان است. آزادي يک شدن است، کيفيتي از بودن است، خود را به وضعيتي در آوردن است. آزادي وضعيتي است که در محيط براي انسان پيدا مي‏شود، اما نه در يک محيط، بلکه در چهار محيط: محيط دروني انسان؛ محيط‌طبيعي؛ محيط اجتماعي و محيط بين‏الملل ( فارسي، 1381: 43).
درطول تاريخ پديده آزادي موقعيّت و منزلت خود را در قلوب انسان‏ها حفظ کرده و مي‏توان گفت عمري به بلنداي عمر انسان دارد و شايد در جهان فردي پيدا نشود که آن را نکوهش کند و يا بر ضدّ آن تبليغ کند، حتّي مستبدترين انسان‏ها براي تحکيم حکومت‏هاي استبدادي خود از همين واژه بهره مي‏گيرند و با مغالطه‏ها و خطابه‏هاي رنگين هر نوع محدوديتي را مايه تأمين آزادي قلمداد مي‏کنند و لذا در طول تاريخ از اين واژه بيش از هر واژهء ديگري بر ضد آن استفاده شده است. اين نوع سوء استفاده از آزادي حاکي از آن است که نوعي ابهام بر واقعيت آن سايه افکنده تا آنجا که ضدّ آزادي، عين آن قلمداد مي‏شود. از اين جهت، بايد به تبيين معني لغوي، سپس به معني اصطلاحي آن پرداخت. آزاد در زبان فارسي غالب در مقابل بنده به کار مي‏رود، در لغت نامه‏ دهخدا آمده است: آزاد آن که بنده نباشد، حرّ، بايد گفت: معني لغوي آزاد گسترده‏تر از آن است که در بيان فوق آمده است و آزاد در مقابل بنده يکي از مصاديق آن معني گسترده است و لذا افرادي را که به نظام و قيود و آداب سپاهيان و ساير ارباب مناصب مقيّد نباشند آزاد مي‏نامند. از اين بيان مي‏توان نتيجه گرفت که آزادبه معني رهاازقيد وآزادي، رهايي ازهرنوع يا برخي التزام‏ها وقيوداست(سبحاني، 1381: 5-4).
مؤلف کتاب حقوق اساسي آزادي را اينطور تعريف ميکند: “آزادي عبارت‏ از اين است که اشخاص بتوانند هر کاري را که صلاح و مقتضي بدانند انجام‏ دهند، مشروط بر اينکه اقدامات و عمليات آنها صدمه‏اي بحقوق ديگران وارد نساخته و با حقوق جامعه منافات نداشته باشد”. منتسكيو در روح القوانين مي گويد: “هيچ كلمه اي به اندازه كلمه آزادي، اذهان را متوجه نساخته است و به هيچ كلمه اي معاني مختلف مانند كلمه آزادي داده نشده است”(منتسكيو، 1362: 336و294-292).
او سپس نمونه هايي از اين معاني را باز مي گويد: براي بعضي از مردم آزادي عبارت از اين است كه اختيار داشته باشند كسي را كه خودشان به او اختياراتي داده اند به محض اينكه خواست از آن اختيار سوء استفاده كند و جابر و ظالم شود بتوانند او را خلع كنند، براي عدهٌ ديگر آزادي عبارت از اين است كه بتوانند كسي را كه بايد مطيع او باشند خودشان انتخاب كنند، دسته ديگر آزادي را در اين مي دانند كه حق داشته باشند مسلح شوند و زور بگويند، جمعي هم دارا بودن بعضي از امتيازات را آزادي مي دانند، مثل اينكه تحت فرمان يك نفر از افراد ملت خود و يا در لواي قوانين مخصوص خود اداره شوند. يك ملتي هم مدت هاي مديد گمان مي كرد حفظ رسوم و شعائر آزادي است. بعضي از ملل آزادي را اين گونه تفسير كرده اند كه اختصاص به يك رژيم مخصوص و حكومتي دارد كه خودشان آن حكومت را دارا هستند. ناقص انگاري معاني يادشده سبب شده است تا منتسكيو خود در مقام تعريف آزادي برآيد و آزادي را در دو ساحت رابطه آزادي با دولت و رابطه آزادي با مردم چنين تعريف كند: الف. آزادي و رابطه مردم و دولت: آزادي عبارت از اين است كه انسان حق داشته باشد هر كاري را كه قانون اجازه داده ومي دهد بكند وآنچه كه قانون منع كرده وصلاح اونيست مجبور به انجام آن نگردد. ب. آزادي دررابطه با خود مردم: آزادي سياسي عبارت ازامنيت يا اعتقاد به وجود امنيت است (همان). اگر بخواهيم پيش از شروع بحثهاي دامنه‏دار در آينده آزادي را به يک طرز صحيح و معقولي‏ که با بي‏بندوباري نيز مخالف باشدتفسير کنيم بايد بگوئيم: “آزادي عبارت از نبودن‏ مانع در سرراه انديشهء درست واعمال شايسته است” (قرباني، 1346: 34-33).
کانت آزادي را در عمل به چيزهايي‏ مي‏داند که فرد آن را وقتي که کلاه خود را قاضي کند تکليف خود بداند، به عبارت ديگر آزادي يعني پيروي از دستور وجدان و بنابر اين آزادي يعني پيروي از عقل محض عملي. هگل فيلسوف برجسته آلماني، تعريف کانت را مورد انتقاد قرار داده و آزادي را مفهومي عظيم مي‏داند و مي‏گويد که تاريخ تمدن چيزي جز پيشرفت آگاهي بشر از مفهوم‏ آزادي يعني ذهن آزاد داشتن نيست. وي آزادي را حق انتخاب فرد در زندگي جمعي دانسته است. به عقيده‏ هابس فيلسوف انگليسي منظورازآزادي قدرت انجام دادن کاري است که‏ انسان به انجام دادن آن اراده کرده است. وي فرد فرد اعضاي جامعه را لزوما محکوم به احکام و محدوديت‏هاي قانوني مي‏شمارد و آزادي کامل را موجب بازگشت‏ انسان به وضع آزادي طبيعي و به عبارت ديگر نقض قرارداد اجتماعي يا فراراز قانون مي‏شناسد. جان لاک که از نظريه‏پردازان‏ ليبراليسم کلاسيک است آزادي را ثمره حق مي‏داند و در تعريف‏ آزادي از حق به عنوان ايجادکننده‏ آزادي شروع مي‏کند. سر آيزايا برلين فيلسوف روسي تبار دانشگاه آکسفورد در کتاب معروف تأمل درباره‏ مفهوم آزادي، براي‏ آزادي دو مفهوم مثبت و منفي قائل است. مفهوم مثبت آزادي عبارت‏ از تمايل انسان به داشتن حق انتخاب و اختيار در تصميم‏ گيري(مثل‏ آزادي در انتخاب مذهب يا مسکن و شغل) است، در مقابل مفهوم‏ منفي آزادي به معني نبود مانع رهايي شخص از اجبار و اکراه و سلطه‏ و محدوديت‏ها(مثل آزادي از توقيف غير قانوني يا آزادي از بردگي) است. در جامعه آزاد دولت‏ بايد دخالت را در کار مردم به حدّاقل برساند (امين، 1383: 55-54).
جرمي بنتام ديگر آزادي خواه معروف و فيلسوف غربي مي گويد: “آزادي فردي عبارت از امنيت در برابر نوعي از مظالم است كه دامن گير افراد مي شود. آزادي سياسي يعني امنيت كامل درمقابل بي عدالتي اشخاصي كه كارحكومت بدانان گذاشته شده است”(جونز، 1362: 496 ). توصيف انسان آزاد به كسي كه ” فقط چيزي را مي خواهد كه از عهده آن بر مي آيد و هر كار را به دلخواه خود انجام مي دهد” نيز تعريف آزادي درنگاه روسواست(غني نژاد، 1381: 36 ). آزادي در تعريف ديگري از ژان ژاک روسو عبارت از اين است که ” فرد از مداخله ديگران در امان باشد و هرچه حدود عدم مداخله فراتر رود، محدوده آزادي وسيعتر خواهد بود”، در عبارتي ديگر او بيان مي کند: آزادي آن چنان وضعيتي است که وقتي شهروند آن را به کشورش (اراده جمع) واگذار مي کند از تمامي وابستگي هاي شخصي آزاد مي شود، منظور او اين است که آزادي در تبعيت از اراده عمومي حاصل مي شود. آزادي از نظر جان استوارت ميل نبودن مانع است و اجتماعي را آزاد مي توان گفت که افراد آن براي دنبال کردن سعادت خود به موانع برخورد نکنند ( فرامرزيان، 1378: 22).
اعلاميه حقوق بشر و شهروند که در سال 1789 به دنبال انقلاب کبير به وسيله مجلس موسسان فرانسه به تصويب رسيد آزادي را چنين تعريف کرده است: ماده 1) انسان ها آزاد زاده مي شوند و آزاد مي مانند و در حقوق با يکديگر برابرند. ماده11) تبادل آزادانه ايده ها و عقايد يکي از ارزشمندترين وجوه حقوق بشر است. بنابراين هر شهروند حق دارد که آزادانه سخن بگويد، بنويسد و انتشار دهد، اما بايد در برابر سوء استفاده هايي از اين آزادي که قانون تعريف کرده است مسئول باشد. در مورد آزادي سخن بسيار است و تقريبا همه در تاييد و تاکيد بر آن پاي فشرده اند و حتي آنان که آزادي ها را سرکوب کرده اند آشکارا آن را نفي نکرده اند. مارکس آزادي را تحت الشعاع رهايي قرار داد و لنين آن را قرباني ايدئولوژي کرد. سارتر آزادي را تحت الشعاع آزادي فلسفي قرار داد و آن را فداي اسطوره کرد. لوکاچ آزادي را در خدمت پرولتاريا قرار داد، پرولتاريا ندانست چگونه از آن بهره گيرد و گل آزادي که در سايه پرورده نمي شود بر خاک ريخت.
آزادي بر فراز است ولي در پيوند تنگاتنگ با جهان فرود يعني که تنها در پرتو آزادي مي توان نان با افتخار خورد. به گفته کامو: ” کسي که آزادي شما را گرفت نان شما را هم گرفته است”. آزادي ارزشي است که در تمامي مباحث زندگي و توسعه به عنوان گوهري والا و روحي متعالي در جريان است و بدون وجود آن توسعه و تعالي و پيشرفت تهي، غيرقابل حصول، فاقد امکان سنجش و بي محتواست(سن، 27:1389-25).
ب) مفهوم آزادي و تاريخچه آن
مفهوم آزادي از جمله مباحث بسيار مهم و مطرح در بحث آزادي است. تا کنون برداشت‏هاي متعددي از آزادي صورت گرفته است. اين واژه از جمله واژگاني است که انديشمندان و نظريه‌پردازان تعابير و برداشت‏هاي مختلفي از آن ارائه داده‏اند، هر چند که اين تعابير مختلف است، از طرفي داراي مفهوم واحد و مشترکي هستند. اين مفهومِ واحد مشترک بر اساس تحليل مفهومي آزادي و تحليل عناصر ومؤلفه‏هاي آن به دست مي‏آيد. براين اساس اگر بخواهيم چنين تحليلي را از آزادي ارائه کنيم به مؤلفه‏ها و عناصر تشکيل‏دهنده آن مي‏رسيم که عبارتند از1) فاعل: مراد از اين مؤلفه شخصي است که متصف به وجدان يا فقدان وصف آزادي است. در پاسخ به پرسش آزاديِ چه کسي؟ عنصر فاعل مطرح مي‏شود؛‌ 2) مانع: مراد از اين مؤلفه، شخص، اشخاص يا اشيايي است که مانعِ برخورداري فرد ديگري از آزادي مي‏شوند. پرسشي که در اين جا مطرح مي‏شود اين است که آزادي از چه چيز و يا چه کسي؟ در پاسخ به اين پرسش، مؤلفه دوم (مانع) مطرح مي‏گردد؛ 3)هدف: مراد از اين مؤلفه، قصد و غرضي است که فرد براي انجام آن نيازمند برخورداري از آزادي است و يا حقوقي است که برخوداري از آنها، هدف اساسي فرد است. در اين جا اين مؤلفه در پاسخ به اين پرسش مطرح مي‏شود که آزادي براي چه؟همان طوري که ملاحظه مي‏شود، مفهوم آزادي داراي سه مؤلفه فاعل، مانع و هدف است و بر اين اساس، مي‏توان آزادي را اين گونه تعريف کرد:
آزادي فرد يا افرادي از قيد فرد يا افراد ديگر براي انجام دادن رفتاري خاص و يا برخورداري از حقوق اساسي خود (ميراحمدي، 1380: 111-110).
دو پرسش بنيادين همپيوند با مفهوم آزادي که در فلسفه سياسي جايگاهي مهم دارد به طرزي‏ تئوريک نخستين بار توسط آيزاليا برلين مطرح و مبناي دو نوع از آزادي شد که وي با دو عنوان‏ مثبت و منفي از آن ياد مي‏کرد. مايکل ساندل نوشته برلين در باب دو نوع آزادي راپرنفوذترين‏ مقاله‏اي مي‏داند که درنظريه سياسي بعد ازجنگ جهاني دوم به نگارش درآمده است(ساندل، 16:1377). برلين فهم ويژگي هاي هر دوره تاريخي را به درک و شناخت از نزاع هاي فکري آن دوره ربط مي دهد. به نظر او يکي از مسائلي که موجب اختلاف هاي فکري شده مساله آزادي است. او نيز مثل بسياري از متفکران دو مفهوم از آزادي به دست مي دهد؛ آزادي منفي و آزادي مثبت. منظور از آزادي منفي محدوده اي است که در آن انسان قادر باشد کاري را که مي خواهد انجام دهد و ديگران نتوانند مانع او شوند و اگر اين محدوده توسط کساني به عمد مورد تجاوز قرارگيرد آزادي فردي از ميان رفته است. در مورد اقتصاد هم اگر شخصي تصور کند به وسيله کساني عمداً دچار محدوديت شده به طوري که نتواند نيازهاي معمول و مشروع خود را برآورده کند او دچار بردگي اقتصادي شده است. برلين بر آن است از آنجا که انسان ها در اهداف و اعمال در يک جهت کار نمي کنند آزادي نامحدود آنها منجر به تداخل اهداف و اعمال مي شود و ايجاد هرج و مرج مي کند و اين گونه قدرتمندان ضعفا را به اسارت مي کشانند. از طرف ديگر او به ارزش هاي ديگري غير از آزادي مثل عدالت و امنيت هم بها مي دهد و نگران است آزادي که توسط قانون محدود نشده باشد اين ارزش ها را نابود کند، ولي در عين حال حداقلي از آزادي را که در آن انسان بتواند استعدادهايش را رشد بدهد لازم مي داند، اين يعني آزادي سياسي. اما آزادي فردي براي همگان در اولويت نيست و انسان ها بسته به شرايط اقتصادي و اجتماعي ضرورت هاي ديگري را احساس مي کنند مثل تامين حداقل نيازهاي اقتصادي. آنچه اهميت دارد اين است که کساني که از آزادي برخودارند از آن براي بهره کشي از ديگران استفاده نکنند و اين مستلزم وجود حداقل آزادي براي همه است، در هر شرايط اقتصادي و اجتماعي. به اين ترتيب برلين به آنچه آزادي اجتماعي ناميده مي شود مي تازد زيرا آن را باعث از بين رفتن آزادي فردي مي داند. او مي گويد اگرچه ممکن است رضايت فرد به محدود شدن آزادي اش براي حل معضلات اجتماعي و اقتصادي، عملي عادلانه باشد ولي اين باعث نمي شود آن آزادي فردي را که از بين رفته است بي اهميت تلقي کنيم. آن آزادي اجتماعي که قرار است ايجاد شود هرگز جاي اين آزادي فردي از دست رفته را نمي‌گيرد. اما او معتقد است که گاهي بايد آزادي بعضي افراد محدود شود براي تامين آزادي ديگران. اما اين محدوديت اصولي دارد که با توجه به شرايط متفاوت است و شامل مذهب، عقيده، مالکيت و… مي‌شود.
هابز در لوياتان آزادي را دال بر غيبت مخالفت مي داند. از نظر كانت آزادي عبارت از استقلال از هر چيز سواي فقط قانون اخلاقي است ( گرنستون، 1370: 50-13). جان لاك كه از بنيانگذاران اصلي نظريه دموكراسي ليبرال به شمار مي‌آيد بر اصل آزادي به عنوان يكي از مهمترين عناصر اين نظريه تاكيد فراوان دارد. لاك مفهوم آزادي را در ارتباط با يكي ديگر از مفاهيم اساسي انديشه‌اش، يعني مفهوم مالكيت مطرح كرده است. مالكيت در انديشه سياسي لاك در دو مفهوم محدود و غيرمحدود به كار مي‌رود. با طرح مفهوم آزادي و محوري شدن آن در انديشه سياسي جان لاك، عدالت به حاشيه رانده شد و در نتيجه در جدال عدالت و آزادي، آزادي مقدم گرديد.
آزادي با توجه به معاني مختلفش و صفتي که بخود مي گيرد در مقولات مختلف مفهوم خاصي دارد و به انواع مختلفي بيان مي شود. آزادي در مقوله فلسفي به بررسي ارتباط افعال انسان و اراده او مي پردازد، به عبارتي از نظر فلسفي آزادي به معناي اختيار در برابر جبر است. از لحاظ سياسي آزادي به مفهوم امکانات فرد از لحاظ حقوق مدني، اجتماعي و سياسي در برابر قدرت دولت و جامعه مي باشد. در واقع آزادي در معناي سياسي بيانگر مشارکت فرد در انتخاب حکومت، دخالت در امر قانونگذاري و کنترل و نظارت بر دستگاه حکومتي است. به عبارت ديگر، آزادي بعنوان ارتباط مشروع و مقبول بين حاکم و دستگاه حکومت و افراد جامعه مطرح است و بعنوان يک موضوع سياسي و اجتماعي است.
آزادي عنصري است که هر انسان آزاديخواه را به سوي خود جذب مي کند گرچه مفهوم آزادي جزو مفاهيم بديهي محسوب مي شود و براي هر قلب سليمي از خورشيد روشن تر نمايان مي کند، لکن رسيدن به حقيقت آن کاري بس دشوار و پيچيده است. چه بسيار آدمياني که در طول تاريخ شعار آزادي و آزادگي سردادند ولي بعدها به وسيله همين مقوله به اسارت و برده کشي ديگران پرداختند. چه ايسم ها و حزب ها وگروهکهايي که جوانان ساده را به اسم آزادي در دام خود افکندند و به انحراف کشاندند. آزادي در همه فرهنگها به عنوان راه و روشي براي رها ساختن انسان از بي‌عدالتي، جهل، تعصبات كور و در حقيقت حفظ كرامت انساني پذيرفته شده است (موسوي زاده، 12:1389).
آزادي از مفاهيم اساسي در فلسفه سياسي غرب است و يکي از مشکلات اساسي آن که تا به امروزه هم حل نشده چگونگي سازش دادن بين آزادي با الزام و اجبار است. مفهوم آزادي در سيرتاريخي خود تحول زيادي يافته است چرا که اين مفهوم چون ديگر مفاهيم انساني و اجتماعي به شدت از دو متغير زمان و مکان اثر مي پذيرد. متغير زمان مهم است زيرا حوادث مستحدثه بر چگونگي نگرش و شکل گيري پرسشهايي که ما براي پاسخ يابي مطرح مي کنيم اثر مي گذارد و متغير مکان دخالت دارد زيرا نظام ارزشي و فرهنگي جايي که بحث مي شود بر شکل گيري بحث و نتيجه آن اثر مي نهد. درفلسفه کلاسيک مساله آزادي تحت الشعاع عدالت بوده به همين دليل به آزادي کمتري پرداخته شده است زيرا در اين امراصل بر اجتماع و جامعه بوده نه فرد، و وقتي اجتماع اصل باشد عدالت مساله اساسي مي شود و هدف نهايي حکومت عدالت و فضيلت در جامعه بوده نه آزاديهاي فردي، با اين وجود مفاهيمي از آزادي در فلسفه کلاسيک وجود دارد ( شمسيني غياثوند، 32:1379).
نخستين نماد شناخته شده اي كه بر مفهوم آزادي دلالت دارد متعلق به تمدن سومر بوده و به خط ميخي نوشته شده است. آزادي در انديشه سياسي غرب در يونان باستان مطرح شده است و واژه آزادي يوناني محصور به محدوده شهروندي است يعني در خود اين مفهوم نوعي جماعت گرايي نهفته است و با آزادي مبتني بر فردگرايي تفاوت دارد. در يونان آزادي به معناي حکومت قانون و مشارکت در تصميم گيري بود و نه داشتن حقوق سلب نشدني. مقصود از آزادي نيز بهره وري تضميني شهروندان از دخالت در امور شهر تحت لواي قانون است. در يونان باستان پيش از سقراط انديشه آزادي با سرنوشت، ضرورت و تصادف در ارتباط بود. در دوران هوميروس(سده11 و 10 پيش از ميلاد ) واژه ي آزاد بر انساني اطلاق مي گرديد كه در ميان قوم و سرزمين خود بدون سيطره ديگر اقوام زندگي مي كرد. در اين معنا آزاد در مقابل اسير جنگي قرار دارد كه در غربت زندگي و تحت سيطره اربابي است. در دوره بعد واژه ي آزادي در پيوند با واژه ي شهر قرار گرفت، هر كه در شهر ( مدينه ) زندگي نموده و شهروند باشد پس آزاد است. در اين معنا واژه آزاد در مقابل اجنبي و نه عبد قرار مي گيرد، ضمن آنكه آزادي را به الهه اي منسوب و از اين رو آزادي به موضوعي براي عبادت مبدل گشت. در كنار انديشه شهروند آزاد به تدريج معناي مختار در برابر مضطر ايجاد گرديد، اين معنا دلالت بر آزادي فردي مي نمود اما نه بر مبناي نفس يا قانون ذاتي بلكه به دليل قانون الهي جهان كلمات آزادي و آزاد زماني معناي‌فلسفي خود را كسب نمودند كه ميان طبيعت و قانون تعارضي شكل گرفت، امري كه در مباحث سوفسطائيان خود را نمايان ساخت، در اين معنا آزاد كسي است كه مطابق با طبيعت سلوك نموده و غير آزاد شخصي است كه خاضع قانون باشد، اما با سقراط تحولي اساسي در معنايِِ آزادي به وجود آمد، او آنرا فعل افضل مي دانست وشرط آزادي را پاسداشت نفس و جستجوي امر خير و نيكو تر در نظر آورد، هدف از اين كار خود كفايي بود كه بعد ها كلبيون تنها اين عنصر از عناصر فلسفه سقراط را اخذ نمودند كه شيوه قناعت تام ايشان نمونه اي بارز از آن است. در نزد افلاطون تنها مي توان مفهوم شهروندي از آزادي را يافت. او آنرا بر پايه



قیمت: تومان


پاسخ دهید